مگر نميداني!؟ مينويسم تا دلي بلرزد، تا قدمي برداشته شود، تا كسي سقوط كند. تا هيچ شود. بعد دوباره خودش را بسازد. آن گونه كه دلش ميخواهد. اگر هم خودش را باز نشناخت، من مسئوليتي ندارم... دارم؟
مينويسم تا دلم از لرزش بايستد. تا قدمهايم ثابت بر روي زمين ميخكوب شوند. تا سقوط كنم. تا هيچ شوم. بعد دوباره خودم را بسازم. آنگونه كه دلم ميخواهد، اگر هم خودم را باز نشناختم، ديگر حرجي نيست... هست؟
بنويس تا دلهايي كه لرزيد و اشكهايي كه ريخت و قدمهايي كه شكستند، بسوزند، خشك شوند، بلغزند. من هم ميلغزم. هم نوا با ساز تو.